تبليغاتX
یه دانِ‌ش‌جو و قس‌علی‌هذا
به سلامتی رفته‌ایم به دیار شخصی خودمان و با wordpress یک وب‌نوشت جدید راه‌انداخته‌ایم. ازین پس در آن‌جا خواهم نوشت. این هم پست جدید است:

کتاب آفتاب
+ نوشته شده توسط حسین در ششم مهر 1387 و ساعت 3:31 |
«هندوی علی شدن حسابی دارد
هر مساله ای در آن جوابی دارد
فرزند پدر شدن عذابی دارد
هر جا خاک است آتش و آبی دارد.»
«یوسف علی میرشکاک»

+ نوشته شده توسط حسین در سی ام شهریور 1387 و ساعت 21:45 |

ماه رمضان پیوند ناگزیری دارد با امام عصر. چرا که تنها اوست که روزه‌دار حقیقی‌ست و ما همه در نسبت نزدیکی‌و دوری با اوست که از روزه بهره‌مند می‌شویم.

 

این روزها به این عقیده رسیده‌ام که هنوز تا ظهور حضرتش زمان زیادی را بایست انتظار بکشد این زمین وامانده‌مان. هنوز زمینه دهه و بلکه صده و -کسی چه می‌داند- هزاره فجر نهایی فراهم نه‌شده است. هنوز زمانه ما خیلی فقیر است. فقیر از بابت عدم درک نیاز خود به حضرتش. هنوز بشر بایستی رنج بکشد بسیار زیاد. تا جایی که فریاد برآرد. هنوز بایست منتظر دوران رنج بزرگ شد. منتظر اسارت. و این جملات را با خودمان هستم. همین جامعه انقلابی اسلامی خودمان. همین‌جایی که ولایت فقیه دارد. می‌خواهم به‌گویم که بایست یوغ بست. و این را از داستان ارمیا نقل می‌کنم آن‌جا که دارد:

 

«اين كلام از جانب خداوند بر ارميا نازل گرديد و خدا به من چنين گفت: براى خود بند و يوغ‏هايى بساز و به گردن بيفكن... و هر امّتى و مملكتى كه (نبوكد نصّر) پادشاه بابل را خدمت نكند، و گردن زير يوغ پادشاه بابل ننهد خدا مى‏گويد: آنان را به شمشير و قحط و با سزا خواهم داد»

 

و این در هنگامی است که ارمیا در اورشلیم، شهر خدا مبعوث شده. هنگامی که مردمان اورشلیم روی به معصیت آورده و ارمیا هشدار می‌دهد که یوغ به‌بندید بدین معنا که مقیدتر باشید و در یک تاویل عمیق‌تر این‌که آماده اسارت توسط بخت‌النصر باشید. امپراتور بابل. این شعر را داشته باشید:

طرحی از ابليس
از محبوبة مقدونی ملعون
در شبيخون شراب و شعله
در شبگير خشم و خون
طرحی از تائيس
از قديسة بی شرم آتن
معبدش در نيس
ماده ديوی قامتش شش زرع و سيصد پای چيزی كم
مشعلش در دست و تاجش
بر سر از تاراج ملك جم
رانده شايد پار يا پيرار از پاريس
مانده بر خيزابه‌های سرخ آتلانتيس
طرحی از تائيس
آنك آن تنديس بی همتای آزادي
دل ربا بر ساحل دريای آزادي
طرحی از تائيس
طرحی از تائيس
از محبوبة ملعون اسكندر
طرح فرياد زنان جفت جوی در مدخل بندر
طرحی از تائيس و مشعل
طرحی از تاراج
طهر قهر ماندانا تا فروهر
تا شمعدان تا خاك
طرح آزادی به رغم بندگی كردن
طرح مشرك طرح كافر زندگی كردن
طرح اومانيته باليده از تخنه
طرح در ايمان انسان آخرين رخنه
طرحی از تائيس مشعل دار
از ابليس
ماده ديوی مانده بر امواج آتلانتيس
طرحی از تائيس
اين كه مي‌بينيد بابل نيست. آتن نيست. آتيكاست.
بل نه، آتيكای يونان بابل مغرور امريكاست.
دشمن توحيد و توهين خداوند است. امريكا ديو ديوانه است و اينك خفته در بند است امريكا.
ساية ضحاك و دجال است، نی مرده است نی باري. اينك اين آخر زمان با عصر آهن فتنة كاری

کمی توضیح دهم. تاییس، آن محبوبه مقدونی ملعون، معشوقه خاص اسکندر بود که شبی در شبیخون شراب و شعله دست به تاراج ملک جم زد. یعنی در یک شب ضیافت در کنار تخت جمشید برخاست و فریاد داد و اسکندر را در حالت خمر و بنگ به آتش زدن تخت جمشید فراخواند و او نیز چنین کرد. تخت جمشید، دروازه‌ای دارد به نام دروازه ملت‌ها. و آن نشانه‌ای‌ست از این‌که تخت‌جمشید میعادگاه اقوام مختلف و دین‌و آیین‌های مختلف آن روزگار بوده‌ست. و می‌رساند که آزادی مذهبی وجود داشته‌است و احترام و مدارا و به قولی پلورالیسم مثبت. حال تاییس می‌آید و با‌ آن مشعل دعوت می‌کند به آزادی از قید و بند مذهب. یعنی آتش‌زدن هرگونه عقیده. یعنی پلورالیسم منفی. طرح می‌اندازد مشرکی و کافری را. و این مجسمه آزادی همان تاییس مشعل‌دار است که ما را دعوت به آزادی از قیدوبند می‌کند. و اما بابل. بابل به معنای بلبله الالسن و جایی‌ست که درهم‌ریختگی زبانی است و مظهر معماری‌ست و سحر و جادوگری. بابل را تاویل کرده‌ست به آمریکا و قلب آن نیویورک. به قول خودشان ملت ملت‌ها. ولی داریم که :

 

«و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود و گفتند، بیایید شهری برای خود بنا نهیم و برجی که سرش به آسمان بساید تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم... و خداوند نزول کرد تا شهر و برجی را که بنی‌آدم بنا می‌کردند، ملاحظه کند و خداوند گفت: همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کرده‌اند... اکنون نازل شویم و زبان ایشان را مشوش‌سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند... از آن سبب آنجا را بابل نامیدند زیرا که خداوند، لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت»

 

اما آن درهم‌ریختگی برای خرابی بود نه برای ساختن و به پایان رسانیدن تاریخ به قول خودشان. البته از جهتی درست است و این پایان تاریخ است و آخرالزمان است و بعد فجر است و ...

 

برگردیم به ارمیا و به‌گوییم که اینک اورشلیم همین ایران خودمان است. شهر سالمی که به معصیت آلوده شده. شهری که بایست اسیر شود. و این اسارت این‌بار به این معنا نیست که بر دست‌وپای ما یوغ به‌بندند. اسارت این است که نمی‌توانیم حرف‌مان را بزنیم. و بدتر آن‌که اصولا حرفی برای گفتن نه‌داریم. این بار بابل به این‌جا خواهد آمد.

 

ادامه دارد.

+ نوشته شده توسط حسین در بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 18:0 |
3:30 - یک ساعت‌ و نیم :‌ بیداری. سحری. خواب.
8:00 - دو ساعت و نیم: بیداری. امور بانکی. انتقال پول از بانک تجارت به بانک سامان.
10:30 - دو ساعت و نیم : کلاس پیدیپی.
2:00 - یک ساعت و نیم : صحبت با امین گم‌راه در مورد هدف زنده‌گی.
3:30 - یک ساعت : بررسی سهام مخابرات ایران.
4:30 - دو ساعت و نیم : احساس ضعف ناشی از گرسنه‌گی! در این دو روز اول روزه مدام از حدود ظهر احساس گرسنه‌گی شدید می‌کنم! گفت:
در خانه ما ز خوردني چيزي نيست‌/ اي روزه برو ورنه تو را خواهم خورد!
بنابراین از ساعت 5:30 خوابیدم.
7:00 - یک ساعت : افطار.
8:00 - یک ساعت :‌ امور تمپ (کلی خیابان‌گردی برای خرید کباب و دست‌خالی برگشتن)
9:00 - یک ساعت : گعده خانواده‌گی.
10:00 : خواب!

---------------------------------------------------------------------------------

و اما خلاصه هفته پیش با یه جمع‌بندی تقریبی:
50 ساعت :‌ خواب.
24 ساعت : تفریح : مسافرت، کوه و ...
24 ساعت : صحبت کردن.
17 ساعت : مطالعه و تفکر.
15 ساعت : امور روزمره : بانک و خرید و ...
14 ساعت : متفرقه : غذا و نماز و ...
13 ساعت : کلاس.
11 ساعت : وب‌گردی.

+ نوشته شده توسط حسین در سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 5:1 |
4:00 - یک ساعت : سحری. نماز صبح. خواب.
7:00: پنج ساعت : بیداری. کلاس درس برنامه نویسی برای دختران پیدیپی.
12:00 - دو ساعت: بانک. فروش مقداری دلار به قیمت 9595 ریال. نماز ظهر در مسجد بغل بانک.
2:00 - یک ساعت : کتاب آفتاب. خرید مجله راه به 800 تومان. مجوعه شعر «رجزمویه» از «امید مهدی نژاد» چاپ «کتاب آفتاب» در حدود 60 صفحه به 1200 تومان. یک شعر جالب تقدیم به استاد میرشکاک هم دارد که می‌نویسمش. مجوعه داستان «بازی عروس و داماد» از «بلقیس سلیمانی» حدود 100 صفحه به 1500 تومان. کتاب‌ها همین‌طور گران می‌شوند. همین چند وقت پیش 1200 بود. ازآن بدتر کتاب محبوب «دیپلمات‌نامه» است که 1800 قیمت خورده. ازین 5 تا گرفته بودم به 1100 همین چندماه پیش.
3:00 - دوساعت و نیم : خواندن کتاب‌های خریداری شده + روزنامه خراسان + چند شعر از میرشکاک عزیز.

یک شعر از کتاب رجزمویه خطاب به میرشکاک:
«درین همیشه بی‌باران کویر تشنه فراوان است
تو -ای نبیره اقیانوس- به‌گو که از چه نمی‌باری
هلا عقاب افق‌پیما مدار هم‌همه را بشکن
که خسته‌اند کبوترها ازین دوایر تکراری»

یک شعر از میرشکاک:
«مردم چنلی‌بل به من گفتند
زخم عاشق حصار می‌طلبد
خواب قیرآت را کوراوغلی باش
جاده مرگ سوار می‌طلبد»

5:30 - یک ساعت: حرم.
6:30 - دوساعت و نیم : رفتن به استقبال دوست از سفرآمده و افطار و صرف شام (دیزی‌سنگی در کوه‌سنگی) و بدرقه ایشان تا ترمینال.
9:00 - یک ساعت و نیم : بررسی سهام مخابرات ایران، چادرملو، سایپا.
10:30 - نیم ساعت : تجدید وضو و نماز مغرب و عشا.
11:00 - یک ساعت : گعده خانواده‌گی و چایی.
12:00 : یک ساعت : وب‌گردی و ول‌گردی: بررسی ایمیل‌ها، فیس‌بوک، وبلاگ‌ها، اخبار روز از  فارس‌نیوز، عدالتخانه، ایسنا، سایت‌های فناوری مثل تکنوتاکس، اسلش‌دات و ... .
1:00 : خواب.
+ نوشته شده توسط حسین در دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 1:4 |
4:30: بیداری, تجدید وضو, نماز صبح و دوباره خواب.
۸:۳۰: بیداری. دست به آب و صبحانه.
۹:۳۰: فکر کردن. در مورد اوضاع زمانه. بالاخص آینده و بازار کار.
۱۲:۳۰: نماز ظهر.
۱: ناهار.
۱:۳۰: بازی روپولی.
۲:۳۰: مطالعه یک ایبوک در مورد لینوکس.
۳:۳۰:وب‌گردی و ول‌گردی و علافی و الواتی.
۵:۳۰: میرشکاک خوانی.
۶:۵۰: نماز عصر.
۷:۲۰: تجدید وضو و نماز مغرب.
۸:۰۰ : حرکت به سمت طلاب.
۹:۰۰ : کارهای متفرقه (نگه‌داری بچه و ...)
۱۱:۰۰ : وب‌گردی با موضوع خریداری گوشی دست‌دوم M600
۱۲:۳۰ : خواب.
+ نوشته شده توسط حسین در یازدهم شهریور 1387 و ساعت 0:23 |

4:40: بیداری و نماز.
4:50: خواب.
5:30: بیداری و صبحانه.
6:00 : جلسه اختتامیه طرح تدریس رایگان کانون حس هفتم در مناطق مشهد. شرکت به عنوان عضو افتخاری، فیلم‌بردار. پادو. مسوول خرید پنج عدد سیب، دو قالب یخ، صد عدد خودکار بیک(هفتاد تایش مرجوع شد!)، کرایه دوربین فیلم‌برداری، دعوا با صاحب مغازه و ...
1:30: نماز ظهر.
1:40
 : ناهار. قورمه سبزی و ماست. یا درست‌ترش: ماست و نون و کمی قرمه‌سبزی!
2:20: خواب. تنها قسمتی که مفید و بی‌آزاریم!
6:10: ییداری و دست‌به‌آب و چایی و خواندن کتاب «مرد بی‌وطن» از «کورت ونه‌گات.»
6:45 : نماز عصر.
7:10: تصمیم به شروع علافی.
7:20: نماز مغرب و عشا و قرآن.
8:10: شام: نون و ماست و نعنا خشک.
9: شروع علافی و الواتی و وب‌گردی و ول‌گردی. یه شعر از کاظمی که مرا یاد سوم تیر انداخت:

«سهم تو یک قمار بزرگ است بعد ازین/ چوپان شدن به گله گرگ است بعد ازین
یا بره میشوند و در این دشت می چرند/ یا اینکه پوستین تو را نیز می درند
یک سالم و عصاکش صد کور و شل شدن/ میراث دار مردم دزد و دغل شدن
حتی اگر به خاک رود نام و ننگ‌شان‌/ این لقمه های مفت نیفتد ز چنگ‌شان
شاید رها کنند همه رخت‌و‌پخت خویش‌/ اما نمی‌دهند زکف تخت‌وبخت خویش
سنگ است آنچه باید‌شان در سبد کنی‌/ سیلی است آنچه باید‌شان گوش‌زد کنی»

11:00: الآن ساعت 11 هست و برنامه‌ام تا 12:00 مشخصه: کتاب «گفتارهای انتقادی» دکتر «عماد افروغ» و بعد دست‌به‌آب و خواب.

+ نوشته شده توسط حسین در نهم شهریور 1387 و ساعت 23:8 |
6: بیداری
7: حرکت به سمت نیشابور
9: صبحانه، درود نیشابور
11: امام‌زاده محروق. امام‌زاده یحیی. آرام‌گاه خیام و عطار.
1: ناهار : آب‌دوغ‌خیار.
2: حرکت به سمت طلاب!
4: خواب.
5:30: گعده خانواده‌گی و چایی.
7: آرایش‌گاه.
7:30: پذیرایی از دوستی و شرکت در بحث‌های خیلی مهم: یک نتیجه این‌که اصولا زن جماعت حق طلاق نه‌دارد. حتی اگر شرط ضمن عقد داشته باشد! و بسیار چیزهای مفید دیگر!
8:30: حمام.
10: وب‌گردی و ول‌گردی و الواتی و علافی.
12: کمی قرآن به زبان‌مان بزنیم!
 12:30: خواب.
 
+ نوشته شده توسط حسین در نهم شهریور 1387 و ساعت 0:29 |
7:00 : بیداری.
8:00 - 10:00 : میدان بار نوغان و خرید 30،40 کیلو گلابی و موز و هلو و ...
10:00 - 11:30 : روزنامه دنیای اقتصاد، هفته نامه عصر ارتباط، هم‌شهری جوان.
11:30 - 1: وب‌گردی با موضوع اوضاع بازار بورس اوراق بهادار ایران.
1:00 - 3:00 : مهمانی ناهار به خانه دوستی.
3:00- 5:00 : کلاس.
5:00 - 6:00 : نمایش‌گاه کاریکاتور آقای طباطبایی به هم‌راه دوستی.
6:00-11:00: علافی و الواتی: دیدار دوستان و لهوولعب.
11:00 - 12:00 : وب‌گردی با موضوع اخبار روز. پاسخ به ایمیل‌ها.
12:00 - 1:00 - کارهای متفرقه خانه. (خرید، مرتب کردن و ...)
1:00: خواب.
 
+ نوشته شده توسط حسین در هشتم شهریور 1387 و ساعت 6:59 |
7:30 : بیداری.
8 - 12 : کلاس پیدیپی.
12 - 2: علافی در پی کار اداری.
2 - 3: وب‌گردی و ول‌گردی.
3 - 6: پرت‌وپلا گفتن و صحبت‌کردن در مورد زمین و زمان. هم‌راه با صرف چای البته!
6-12: برنامه کوه‌نوردی و فتح قله زو.
1: خواب.
 
+ نوشته شده توسط حسین در هفتم شهریور 1387 و ساعت 0:38 |
زنده‌گی:۷:۳۰ بیداری.
۷:۳۰ تا ۸:۳۰ دانش‌کده به خاطر انتخاب واحد.
۸:۳۰ تا ۹:۳۰  صرف دو عدد نیم‌رو به عنوان صبحانه با دوستی به هم‌راه کلی پرت‌وپلا.
۱۰ تا ۱۲ : کلاس پیدیپی۱۲.
۱۲ تا ۱: پرت‌وپلا گفتن با همکاری در خصوص هدف زنده‌گی.
۱ تا ۴:۳۰ : رفتن به الوات‌خانه و علافی با دوستی به بهانه ولیمه حج.
۴:۳۰ تا ۵:۳۰: خواب.
۵:۳۰ تا ۱۰:۳۰ :  کتاب «آشتی با امام عصر (عج)» حدود ۱۴۰ صفحه. مجله هابیل با موضوع ویژه‌ آسیب شناسی اردوی راهیان نور حدود ۵۰ صفحه. مجله سوره با موضوعات متفاوت فرهنگی حدود ۵۰ صفحه. چند مقاله از کتاب «گفتارهای انتقادی» افروغ حدود ۵۰ صفحه. اینترنت و کلی وبلاگ حدود ۵۰ صفحه.
۱۱ : خواب.
+ نوشته شده توسط حسین در پنجم شهریور 1387 و ساعت 17:16 |
یه نکته کوچولوی جالب به ذهنم رسیده:
همیشه می‌گفتم که سه چیزه که ما رو توی این دنیای دون سالم نگه می‌داره:
کودک که مظهر معصومیته، زن که مظهر عشقه، و مادر که مظهر محبته.
در حج طواف داریم برای این‌که خودمان را فراموش کنیم و دست در دست پدر گذاشته و در او فنا شویم و احساس امنیت کنیم و پاک شویم ماننده کودکی.
سعی بین صفا و مروه داریم که یادآوری باشه برای درک محبت بدون شرط و بی‌آلایش مادر.
و طواف نسا داریم برای درک مقام و جای‌گاه واقعی زن.

- و اما بعد. دوستانی که تسبیح مدینه شیخ عمری می‌خواهند سریع‌تر مرا به‌بینند که دارند تمام می‌شوند.
- برای اسی‌توربوی عزیز هم سجاده‌اش را گرفته‌ایم.
- جدیدا به این نتیجه رسیده‌ام که جناب مهندس میلانی‌فرد خیلی هم گم‌راه نیستند!
- این روزها دوروبرم پر بچه‌های نسل بعدی شده -66 تا 70-. البته خیلی هم بد نیست، کمی یاد روزگار جوانی می‌افتیم، که گفت :‌ «من خود به چشم خویشتن جوانی ندیده‌ام، از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام»
- تازه‌گی ها مفهوم دوستی را داریم درک می‌کنیم بعد 22 سال عمر تباه شده.
- زیاده جسارت است.
- یا علی.
+ نوشته شده توسط حسین در سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 0:41 |
و مکه هم تمام شد
و چه قدر عمر سفر کوتاه است
و عمر آدم کوتاه تر

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره.
+ نوشته شده توسط حسین در بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 14:29 |
مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

 

اینجا مدینه است. من صبح در کوچه بنی هاشمم و بعد از آن در روضه ای از روضه های بهشت! بین منبر و قبر پیامبر. 

-------------

عزیزان ما هنوز هم گیج و گنگیم.
اینجا بین الحرمین خیلی باصفاس.
شرمنده. اینجا آدم خیلی سخت یاد دوستاش میفته. من کلی دعا میکنم. واسه همه ملتمسین دعا.
یا علی.

+ نوشته شده توسط حسین در بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 0:27 |
بله! این‌طور که پیش می‌رود ما ام‌شب راهی مدینه می‌شویم.
چه به‌گویم! هیچ حرفی جاری نمی‌شود بر زبانم. هیچ. حیرت است و حیرت است و حیرت.
البته بیش‌تر گیجی است، گیجی و منگی.

مى‏روم عذر لابد گرفته
خط آزادى از خود گرفته
مى‏روم با جهانى حكايت
همچو نی بندبندم شكايت
مى‏روم از هوس غازه كرده
زيور از عقد خميازه كرده
مى‏روم مست بى‏اختيارى
كوله‏بارم سبوى خمارى
مى‏روم تا كبود حقارت
بقعه بي‌كسى را زيارت
مى‏روم، اى من! از من جدا شو
يا رها كن مرا، يا رها شو
رزق هم‌سفرگى را جدا كن
امشبى را به خويشم رها كن
+ نوشته شده توسط حسین در چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 16:37 |
به زودی نقش نعش مرا
        پیش پای تو می‌اندازند
در مرده من می‌نگری
و گناهانم را مرور می‌کنی
و با منکران شهریاری انسان می‌گویی:
- به هیچ کاری نیامد
نه بنده‌ای بود و نه خدایی
سایه سودایی نام بلند من بود
او را به سایه نام من
       به آسمان به‌برید.
«یوسف‌علی میرشکاک»
+ نوشته شده توسط حسین در سی ام تیر 1387 و ساعت 20:18 |
قابل توجه کا:
ساعت 12:15 دقیقه است و من هنوز نرفته ام به سمت حرم!
می ترسم به اعتکاف نرسم. آخر خوابم برد!
+ نوشته شده توسط حسین در بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 0:12 |
می سوزم از فراقت، روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد، یا رب بلا بگردان

دوستی ساعتی پیش پیشنهادی داد که بااین که دلم فریاد آری میکشید، عقل کارافزا نمی توانست قبولش کند. فالی گرفتیم به حافظ و این آمد.
نتیجه این شد که تمپ شدیم.
محتاجیم به التماس دعا!

+ نوشته شده توسط حسین در بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 21:19 |
من «نعمت‌الله سعیدی» را خیلی دوست دارمش. دلم می‌خواهد به‌بینمش، به‌بوسمش! الآنه یه مقاله‌ای ازش خوندم که کلی خوش‌مان شد! برایت می‌ذارمش، بلکه شما هم مثل من کیفوووووور شید:

«مرحوم حاج آفا دولابی از عرفای بزرگ معاصر بود که متاسفانه چه در زمان حیات وچه بعد از رحلت به دیار باقی آنچنان که باید وشاید شناخته نشد . پیرمرد نورانی و خوش قلبی بود که خیلی دلنشین صحبت می کرد. با وجود دریای از معارف وحکمتها که در سینه اش بود طمانینه و آرامش عجیبی داشت که آن را به دیگران نیز منتقل میکرد .

معمولا حکایات زیبا ودلنشینی چاشنی حرفها ومواعظش بود.از بین اینها یک حکایت بسیار مورد عنایت آن بزرگوار بود که اتفاقا هربار که خودشان هم از آن یاد میکردند به وجد می امدند. .خلاصه ی حکایت این بود که‌:

دو تن از دوستان ایشان و عرفای بزرگ زمانه سالها با هم رفاقت ودوستی داشتند.انس والفت ومحبت این دو بزرگوار نسبت به هم زبانزد عام و خاص بود.روزی در مجلسی یکی از آنان رو به دوست صمیمی خود نموده و میفرماید:
"محمد حسین ! چند روز دیگر یادت باشد این وصیت مرا! شب اولی که من "آن طرف " بودم شما دوستان را دعوت بگیر و غذای خوبی تدارک ببین و وقتی با دوستان سر سفره ی شام صحبت می کردید و شاد بودید از من هم یاد کنید !"
وقتی آن عارف چنین حرفی به دوست قدیمی اش میزند حاضران مجلس این طور دستگیرشان میشود که لابد بناست ایشان به همین زودی قبل از "محمد حسین "فوت کنند. اما اتفاقا خیلی از این ماجرا نمی گذرد که محمد حسین زودتر فوت می کند دوستان تعجب می کنند که چطور پیشگویی آن عارف از یک طرف درست بوده که او به زودی از دوستش جدا شده و از طرفی قضیه بر عکس شده است. به همین دلیل از ایشان میپرسند چطور شد که شما چند روز پیش به محمد حسین وصیت می کردید اما او زودتر از شما مسافر "آن طرف" شد؟
آن عارف بزرگوار تبسمی کرده و می گوید :
من و او از دوستان قدیمی بودیم و با هم عالمی داشتیم . در عالم ما منظور از "آن طرف "همان طرفی ست که الان ما و شما هستیم! چون من و محمد حسین همیشه اهل آن طرف بودیم؛ بیشتر آنجا بودیم تا اینجا. خیلی از دوستان و آشنایان ما هم آن طرفی بودند و من گفتم وقتی به آن دنیا رسیدی سور بده و از ما که هنوز گرفتاریم یاد کن !

البته به ما سفارش شده که به "ماقال "توجه کنیم نه "من قال " .یعنی ببینیم چه می گویند نه چه کسی می گوید، اما قطعا این هم مهم است که چه حرفی از دهان چه کسی شنیده می شود. مثلا خود مرحوم دولابی (رحمه اله علیه )گاهی وسط حرفهایش سکوت می کرد و این سکوت دنیایی از حرف بود . این سکوت گویای حرفهایی بود که هیچوقت با کلام معمولی نمی شد بیان کرد یا شنید.
به هر حال خود مرحوم این حکایت را خیلی شیرین تعریف می کرد . منظورش این بود که ما در اصل اهل آن طرفیم نه این طرف . اینجا باید "آنجایی "زندگی کنیم . قرآن کریم می فرماید : "والاخره خیرا و ابقا ". دیار آخرت بهتر و پایدارتر است . پایدار ترین است . اما مردم معمولا در حال هوای همین دنیا زندگی میکنند . برای ما که لنگ لنگه برنج و قیمت پودر لباسشویی و اسیر کره و پنیر و این حرفها هستیم "آن طرف " می شود آن دنیا :آن طرف می شود دنیایی مرموز و خیلی دور. خیلی دور و خیلی دیر. سالها و قرنها پس از پایان تاریخ ، وقتی که دنیا به آخر برسد ! اما بعضی ها در عالم دیگری نفس می کشند وسیر میکنند . باز قرآن کریم می فرماید : آن دنیا برای تو بهتر است و "اولی "است . یعنی اول ترین است . تازه اول دنیاست و آغاز زندگی. بعضی ها همین دنیای حقیر ماست که برایشان "آن طرف " محسوب می شود . اتفاقا معمولا همین ها بودند که هشت سال جنگ ما را اداره می کردند.
و ما می خواهیم با این مقدمه از تاریخ دیگری که آنان رقم زدند و تاریخ نگاری جنگ صحبت کنیم.
 اولین مشکل تاریخ نگاری هشت سال دفاع مقدس همین است؛ اینکه کجا ایستاده باشی و بخواهی آن تاریخ را حکایت کنی یا حکایت شده ها را بشنوی و بخوانی.

تاریخ چیز شگفتی است . بعضی از حکما می گویند ما انسانها تنها موجوداتی تنها هستیم که تاریخ داریم و تاریخ مند هستیم . باقی موجودات این گونه نیشتند یعنی تارخ ندارند . دیروز و امروز و فردا ندارند . فقط در "لحظه "زندگی میکنند، در همین "آن"و دم جاری.
ولی ما انسانها پیش از آنکه به مکان جغرافای خود وابسته باشیم و در گستره جغرافیا زندگی کنیم تعلق به تاریخ داریم . اصلا ما چیزی نیستیم غیر از همین تاریخ گذشته .
این گذشته است که شخصیت امروز ما را شکل می دهد یعنی مجموعه ای از خاطرات و تاثیرات وقایع گذشته بر جریان اندیشه و عواطف کنونی ما همان چیزیست که از "خود" می شناسیم. در مقابل برخی از عرفا و حکما انسان را موجودی بدون تاریخ می دانند ما هر روز صبح که از خواب بلند می شویم همانی هستیم که دیروز و دیروز های گذشته بوده ایم . انسان هایی که در "دم"زندگی می کنند از توهم من تاریخی خود آزادند . بحث دراز دامنی ست و بگذریم . اما شاید تاریخ تنها علمی است که در بین سایر رشته های علوم انسانی تا به این حد در آیات و احادیث مورد عنایت بوده و فراگیری آن به انسان های مومن سفارش شده. حضرت امیر (ع)در جایی می فرماید :کسی که از تاریخ عبرت نگرفته و چیزی نیاموخته از جای دیگری هم نخواهد آموخت.
 اما قبل از این باید حواسمان باشد که ما از چه موضعی می خواهیم به تاریخ نگاه کنیم.

  تاریخ به زبان ساده عبارت است از یک سری وقایعی که در گذشته رخ داده و تمام شده و هیچ وقت هم باز نخواهد گشت . چه هزار سال پیش بوده باشد چه یک ثانیه قبل. بنابر این ما همیشه مجبوریم تاریخ را در کلمات ریخته و در واقع حکایت گر آن باشیم . یعنی همیشه مجبوریم تاریخ را از واسطه هایی دریافت کنیم که بین ما و گذشته ایستاده اند . بخش عمده و اصلی دریافت های ما از تاریخ همان هایی خواهد بود که مورخ پیش از مخاطب در وقایع گذشته دیده یا خواسته است که دیده باشد؛ همان هایی که احتمالا مورخ می خواهد که دیگران هم ببینند.
 یک مورخ باید خیلی بی عرضه یا حتی احمق باشد که اجازه بدهد مخاطبان اثر او تاریخ را جور دیگری مطالعه کنند و دریافت . یکی دو مورد استثنایی طبیعی و قابل احتمال است اما عمده مطالب ،جهت گیری ها ،داوری هاو حتی عبرت هایی که می توان از تاریخ گرفت ،همان هایی ست که مورخ ظرفیت دریافت و اراده گفتنش را داشته است.
 
 در دنیای معاصر یک عده آمدند و در مورد تاریخ و تاریخ نگاری ادعای عجیبی کردند .آنها مدعی شدند تاریخ راباید بی طرفانه نوشت و نقل کرد و خواند .
 گفتند مورخ نباید تعصبی داشته باشد . نباید از هیچ جریان یا مکتب فکری و دینی و سیاسی و غیره طرفداری کند . بحث دراز دامنی ست که احتمالا شما عزیزان اهل مطالعه با کلیات و نمونه هایی از آن آشنایی داشته و بر خورد کرده اید . حقیر نیز قصد ورود به جزییات این بحث را ندارم . خلاصه مطلب از این قرار است که بر طبق این قاعده و قانون جدید ، به عبارتی ،تاریخ نگاران هر چه بی غیرت تر باشند مورخ ترند !
 
البته اینها سالهای سال بروز نمی دادند که بالاخره خودشان هم حداقل نسبت به این قاعده و قانون جدید تعصب علمی یا غیر علمی دارند یا نه ؟! دیگران هم نمی پرسیدند و نمی پرسند که اگر مورخ بناست بی تعصّب باشد ،تکلیفش در برابر همین "بی طرفی" چیست ؟ چرا در طول تاریخ هیچ قومی به این اندازه در لزوم التزام به چیزی ،این قدر که شما بر قانون "بی طرفی" مذکور پایبندی و اصرار و تعصب داشته اید، غیرت ورزی نکرده اند و تا به این حد اهتمام نداشته اند؟ به هر حال اینکه بیاییم تمام دنیای-مثلا ً- خرافی گذاشته را به هم بزنیم و عالم جدیدی را پایه ریزی کنیم و این قدر با حوصله و دقت و همت ،یک بار دیگر کل تاریخ را با کلیات و جزییاتش دوباره مو به مو از اول بنویسیم و در تمام دانشگاههای جهان ترویج کرده و با هر بوق و کرنایی در بین مردم تبلیغ کنیم و... کار ساده و کوچکی نیست و کم حال و حوصله و عشق و علاقه ای نمی خواهد !
 
اما این اواخر خیلی چیزها تغییر کرده و خیلی از مسایل که در گذشته کتمان می شد و پنهان نگه داشته می شد ،رو شده است . مثلا ً اخیرا ًیکی از رییس جمهورها و مقامات بلند پایه ی فرانسوی در قبال منوعیت حجاب اسلامی در مدارس و دانشگاه ها اعلام نظر جالبی داشت . او در پاسخ به خبر نگارانی که دلایل این همه سختگیری و شدت عمل دولت فرانسه را در این رابطه جویا شده بودند ،بدون رودر بایستی می گفت : آخر ما برای سکولاریسم شهید داده ایم."
 
یعنی حتی نمی گفت: کشته داده ایم . می گفت شهید داده ایم !(شهادت و سکو لاریسم؟!)
 این هم از شوخی های عجیب و غریبی ست که بزرگان دنیای جدید در طول مسخره گرفتن همه چیز و همه کس-در راه تسخیر عالم و آدم توسط اومانیسم- بسیار داشته اند.
 
یا یکی دیگر از متفکران و نظریه پردازان صهیونیسم امریکایی اخیرا ًبا خبرنگاری مصاحبه کرده ودر پاسخ به سوال او در مورد لزوم رعایت و پایبندی بر اصول دمکراسی و ارزشهای لیبرالیسم و حرکتهای گسترده و شدید امریکا در خاورمیانه بر خلاف این جریان و تضاد آشکار گفتار و رفتار غربی ها،افاضه کرده بود :"آخر اگر ما حرکتی نکنیم و دست از تحمیل سیاست هایمان در این کشور ها برداریم ،شما مطمئن باشید که از لبنان و فلسطین گرفته تا عراق و پاکستان ،هر جا که مردم ساکن خاور میانه انتخابات آزاد برقرار کنند ،دولتها و حکومتهایی شبیه به جمهوری اسلامی و طرفدار ایران به قدرت می رسند."به عبارت ساده تر ایشان با لحن حکیمانه ای به آن خبر نگار بنده خدا می گفت :آزادی از قید باورهای مذهبی ،ازادی از از بند معیارها و ارزشهای فرهنگی و سنتی،آزادی... آزادی... از اسارت منافع خارجی امریکا هم آزادی؟! این چه حرف بچه گانه ایست که شما خبر نگارهای احساساتی می زنید؟
 
احتمالا همین یکی- دو اشاره مختصر برای شرح و تفسیر اجمالی "بی طرفی" یاد شده در تاریخ نگاری کفایت می کند .به همین سیاق شاید لازم نباشد از موقعیت و جایگاه فعلی جمهوری اسلامی سخنی به میان آوریم و برسیم "به نقش هشت سال دفاع مقدس" در تحولات ایران امروز و از آنجا ،در کل جریانات جاری در جهان معاصر. فقط کافیست از خودمان سوال کنیم که مثلا ً چرا چندین سال است که اکثر حکومتهای مطرح نظامی و سیاسی جهان ،کار و زندگی خود را به امان... "خدا"که نمی توان گفت... به امان ابلیس رها کرده اند و تا این حد نگران وضعیت دانش هسته ای ما یا تواناییهای موشکی جمهوری اسلامی شده اند؟!
 
انقلاب اسلامی چیست که کاندیداهای ریاست جمهوری امریکا و دیگر کشورهای اروپایی تا در برابر آن تکلیف خودشان را مشخص نکرده اند ،نمیتوانند وارد عرصه سیاسی تبلیغات حزبی خود در بین احزاب و مردم شوند؟! چرا بخش عمده ای از روزنامه خوانان اسم رئیس جمهور های چین،هند،استرالیاو غیره... را را که گاهی نزدیک به دو-سه دهه در عرصه های سیاسی کشورشان فعالیت می کنند و کرده اند ،در خاطر نسپرده اند .اما رئیس جمهورهای کشور ما در عرض دو-سه ماه اول در بین مردم کشورهای بسیاری از جهان (از لبنان و فلسطین و عراق گرفته تا انگلیس و آمریکا)طرفدار یا مخالف پیدا می کنند؟بنده ی حقیر عددی نیستم(و لابد اگر نمی گفتم ،نمی دانستید که !!)بگویم چقدر مثلا ًمنتقد سیاستهای فرهنگی و اقتصادی یا طرفدارسیاست های خارجی آقای احمدی نژاد،رئیس جمهور محترم کشور،هستم یا نیستم ؛اما هر وقت فرصتی بوده عرض کرده ام که :بنده آن اوایل چند روز توفیق زیارت ایشان را از نزدیک داشته ام و از جهات مختلفی تاکید و اصرار دارم که مهمترین ویژگی فردی آن بزرگوار آن است که دقیقا یک استاد دانشگاه معمولی ،یک بسیجی ساده و خلاصه انسانی شبیه به همین مردم عادی ساکن در انقلاب اسلامی ایران است ؛وقتی ایشان را می بینی احساس می کنی که به عنوان یک ولی دانش آموز با معلم کلاس یا مدیر مدرسه ی بچه ات ملاقات کرده ای!می خواهم اجمالا عرض کنم که با مسمی ترین لقب ایشان همان رئیس جمهور "مردمی بودن"است و مهمترین مصداق و نمونه حکومت مردم بر مردم ،که گمان نمی کنم از بدو پیدایش و پراکنده شدن تخم چیزی تحت عنوان دمکراسی در جهان ،به معنای عینی و واقعی ،موردی مشابه ایشان بروز و ظهور کرده باشد ؛اما بین مردمی که اتفاقا ً اصول دین شان چیزی غیر از لیبرالیسم و اومانیسم و این گونه مزخرفات است . مردمی که مهمترین نقطه عطف تاریخ معاصرشان در هشت سال دفاع مقدس رقم خورد و شکل گرفت. که در عین معاصر و امروزی بودن ،ماهیتا ًهمان تداوم تاریخی بود که با شهادت هابیل (ع)کلید خورد و به ابراهیم و موسی (علیهما سلام) و واقعه ی عظیم عاشورا رسید و در فکه و هویزه و جزیره مجنون استمرار یافت. مردمی که به تدبیر فوق العاده زیبای استاد "رحیمی پور ازغدی" پشت سر نوح (ع)و موسی(ع)به آب کارون زدند ودر پی ابراهیم (ع)پای در آتش گذاشتند و...
 
مشکل امریکا و اسرائیل با انکار هولوکاست آقای احمدی نژاد نیست؛
 
مشکل آنها با مردمی ست که کل تاریخ دروغین نوسعه و تمدن غرب را به چالش کشیده اند و انکار می کنند . مشکل آنها وجود آدمهایی ست که هر لحظه درهر جایی می توانند مثل آقای احمدی نژاد،ناگهان ظهور کنند و غیر قابل پیش بینی باشند . آن هم درست در اوج روزگاری که مثلا ً یک شرکت اقتصادی یا فرهنگی معمولی و پیش پا افتاده ی امریکایی ،با یک مدیر درجه نهم و دهم (در سلسله مراتب مدیران غربی)به همراه دو-سه کارمند هموطنش و ده - دوازده کارمند بومی اهل کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق ، وقتی اراده می کند ،به راحتی در عرض چند هفته حکومت این کشور ها را به نفع خود عوض می کند و هیچ سر و صدایی هم نمی شود!
 
در این اوضاع و احوال چگونه است که سی سال از عمر یک حکومت می گذرد وعلی رغم جاهای دیگر دنیا "امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند؟"سه دهه تلاش و کوشش همه جانبه ی سیاسی و نظامی و اقتصادی و فرهنگی و... برای آدم هایی که از آسمان به کلی بریده و کل دنیای ظاهر و باطنشان شصت - هفتاد سال بیشتر نیست ،کم مدت زمانی نیست ! ما اگر در طول این سی سال به خیلی از اهدافمان نرسیده ایم ،در عالمی زندگی می کنیم که از ازل آغاز شده و تا ابدیت بی کران تداوم و استمرار دارد. یعنی خیالمان راحت است که آینده از آن ما و دیر یا زود سکه به نام محمد (ص) است؛ درعالمی سیر میکنیم که مهم انجام تکلیف و در مسیر مستقیم گام برداشتن است ،نه رسیدن به هدفی مشخص.هدف ما همان خود راه است ودنیا سر وته اش ارزش "رسیدن" به چیزی را ندارد. جای "رسیدن" و وقت "رسیدن" ومیعادگاه وصال جای دیگری ست . اما نظام سرمایه داری تمام دنیایش همین دو-سه روز روزگار است .حضرت امیر(ع)میفرماید،اگر دنیا ارزشی داشت خداوند کریم این قدر راحت وبسیار آن را به کافران ودشمنان خودش نمیداد ومعمولا آن را ازدوستانش دریغ نمی ورزید .خیلی سخت است که همین دنیای بی ارزش را سی سال برای کسانی که غیر از آن جایی و امیدی ندارند،زهرمار کنند و از این همه مهمات هسته ای ودیپلمات وپیشنهاد بسته ای کاری بر نیاید! خیلی سخت است که این همه سال و با این همه تلاش واستفاده از ترفندهای مختلف کل تاریخ را در ذیل مفهوم توسعه ی صرفاً مادی و دنیوی دوباره نویسی کنی و چند قرن آن را ترویج نموده و کل دانشکده های معتبر و کتابخانه های بزرگ را فتح کرده باشی و دقیقاً وقتی میخواهی فصل آخر و سطرهای واپسین "پایان تاریخ" را بنویسی وپرونده آن را ببندی ،یک پیر مرد و چند هزار بسیجی پیرامونش ازراه برسند و بزنند زیر همه چیز!
 بزنند زیر چنین بساط رنگین و دفتر و دستک سنگینی و بگویند:
"ما اینها را قبول نداریم؛ تاریخ چیز دیگری ست که ما خواهیم گفت و امریکا هم هیچ کاره ای نیست."
نگارنده چند سال پیش(که هنوز دل و دماق شاعری داشتیم) به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد انقلاب و در همین حال و هوا گفته بود:

 صد فصل ورق نخورد تاریخ
جز در پی آنچه ما نوشتیم...
ما خیبریان وارث خاک
ما وعدۀ روز سرنوشتیم

الغرض، مهم این است که کجا ایستاده باشی و بخواهی از کدام طرف به تاریخ هشت سال دفاع مقدس نگاه کنی .چرا که این تاریخ را مردانی از جنس "آن ظرف " رقم زده اند.
 از آجا که قرار شده کوتاه بیاییم و کوتاه بنویسیم ادامۀ بحث را به مقال و مجال دیگری میسپاریم. چه،به قول مرحوم قیصر امین پور:
حرفهای ما هنوز ناتمام | تا نگاه میکنی | وقت رفتن است...»
+ نوشته شده توسط حسین در نوزدهم تیر 1387 و ساعت 21:13 |
بیایید جنون پیشه کنیم و خانه‌مان را در دامنه آتش‌فشان بنا کنیم ونان و انجیرمان را پس به‌گیریم. بیایید بی‌خیال سیر و عدس به‌شویم.

علی معلم + نیما یوشیج + یوسف‌علی میرشکاک + مرتضی آوینی + محمد کاظم کاظمی

+ نوشته شده توسط حسین در دهم تیر 1387 و ساعت 1:25 |

اولا هشدار به‌دهم که بسیار کم‌حوصله می‌نویسم.

 

1- این ماجرای توقیف «تهران امروز» خیلی جالب است. آقایان احمدی نژاد را متحجر می‌دانستند ( و می دانند!) و هاشمی را مترقی. این زمونه گنجشک را رنگ می‌کنند جای طاووس می‌فروشند. خب آخر وقاحت هم حدی دارد. چه‌قدر این جماعت بی‌چشم‌ورو هستند. من که از این مرد(ک)، متحجرتر نمی‌شناسم. جریان رفاقتش با همین ملک عبدالله خودش روشن‌گر تحجر این آقا هست. بماند.

 

2- بمیرم برای احمدی‌نژاد مظلوم گلم. نظرم رو فکر کنم گفته‌ام یک‌بار که اگر دست من بود این مرد را رییس‌جمهور مادام‌العمر می‌کردم. حالا ایشالا طرح اقتصادی که رو کرده رو بتونه با موفقیت پیش به‌بره. اگرچه امسالٰ، سال سختی خواهد بود.

 

3- بازم یاد وقاحت مدعیان دموکراسی و حقوق بشر و ... افتادم. (امثال شیرین خانم) بابا شما چه‌قدر پررویید. عملا به ما اعلام جنگ داده‌اند! دیگر چه می‌خواهید؟ این قطع‌نامه مجلس نماینده‌گان آمریکا را به‌خوانید. شرمنده ها، ولی رسما ریدن.
دیگه چه‌کار می‌خوان به‌کنند؟ یا این کارای احمقانه و ابلهانه و مزورانه اروپا. یک جو استقلال ندارن بدبختا.

 

4- یک مقاله تو سایت بنگاه خبرپراکنی بریتانیا گذاشته بودند به نقل از اکونومیست. خلاصه‌اش این بود که «اگه همین‌طوری پیش بره، احتمال داره که آمریکا یا ایالت پنجاه و یکمش (اسراییل) از ایران ناراحت بشه و بزنه با بمب داغونش کنه. پس باید جامعه جهانی جلوی این کارای ایران بدبخت بی‌چاره جهان‌سومی رو بگیره. نه کنه اسراییل ناراحت بشه.» به این می‌گن : آزادی، حقوق بشر، دمو‌کراسی! ریدن بابا.

 

5- کاری نه‌دارم که میرشکاک عزیز من از حرفاش پشیمونه و الآنه هرگونه آرمان‌گرایی رو سفاهت و حماقت می‌دونه اما شعری داره در قدیما که جاشه که الآن بیارم:

               «مرا با جان‌ها و جهان‌های کوچک‌شان برابر می‌کنند
روشن‌فکران
و ره‌گذران گول
من اما جنون می‌بندم و هم آواز با کشتگان
بر بام جهان ترانه‌ای تلخ سرخواهم داد»

 

6- روح منی خمینی، بت شکنی خمینی.

 

7- یا علی مددی.

+ نوشته شده توسط حسین در هشتم تیر 1387 و ساعت 0:17 |
«به من گفتى كه باد آبستن خاك‏اند آدم‌ها
و من گفتم وراى حدّ ادراك‏اند آدم‌ها
تو خنديدى كه محبوسند و مهجورند ماهي‌ها
و من گفتم كه نزديكند اگر دورند ماهي‌ها
تو رنجيدى كه بى‏مغز است، اگر نغز است افسانه
و من گفتم برون از پوست‏ها مغز است افسانه»
*
«منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن، که در طریقت ما کافریست رنجیدن.»
*
البته دیدن و نرنجیدن در روزگار آخرالزمان کار هر کس نیست. این «منم» هم من نیستم. آن «نی» وجود است. که گاه‌گاهی از احوال قدیم خود با ما باز می‌گوید. «لکن مرا استاد نایی دف تراشید، نی را نوازش کرد و من را دل خراشید». به هر حال اگر آخرالزمان قسمت ماست، «ما نقطه تسلیمیم، لطف آن‌چه تو اندیشی، حکم آن‌چه تو فرمایی»
+ نوشته شده توسط حسین در چهارم تیر 1387 و ساعت 16:43 |
هوس کرده‌ام به‌نشینم یک چند ساعتی حرف به‌زنم به تمامی. بی‌وقفه!
حتی برای یک غریبه.
نقل غم گران و بار بر دوش و تنهایی و این حرف‌ها نیست. مساله حرف زدن است، مساله نبودن شاهد است. می‌دانی، آخر هر کسی شاهدی دارد. و ما شاهدمان را  از دست داده‌ایم. بی‌شاهدی بددردی‌ست.
+ نوشته شده توسط حسین در سوم تیر 1387 و ساعت 0:21 |
ما نه خسته‌ایم و نه خاک‌آلوده (شاید عرق کرده باشیم کمی البته!) و نه دست از جان کشیده!
بل دل سپرده‌ایم به زنده‌گی. این زنده‌گی زنانه و این را نوشته‌ایم :
http://pdprobocup.mihanblog.com

+ نوشته شده توسط حسین در سی ام خرداد 1387 و ساعت 13:38 |
من خودم را  فرزند خمینی کبیر می‌دانم. برای من عشق به خمینی عشق به تمام خوبی‌هاست.
دلیل من برای دوست‌داشتن خمینی نه عقل کارافزاست، نه بحث‌های روشن‌فکری و نه فلسفه و نه عرفان و نه ... . دلیل من  چشم‌های خمینی‌اند. چشم‌های خمینی، کهف امان‌اند و کشتی نجات.

«بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم!
*
حرفی است عامیانه که می­گویند:
«تقدیر هر کسی را
از پیش، روی لوح جبینش نوشته­اند.»
بگذار عامیانه بیندیشم
پیشانی تو شاهد این راز است
بر روی آن خطوط موازی
زخم تو نکته­ای است که باید خواند
در امتداد پرواز
زخم تو مثل نقطه­ی آغاز است
*
بگذار عاشقانه بگویم!
بر صفحه­ی جبین تو
آن نقطه
آن خطوط موازی است
که سرنوشت قوم را شکل می­دهد
*
پیشانی تو
تفسیر لوح محفوظ
پیشانی تو سوره­ی نور است
این راز سر به مهر قدیمی
از دستبرد حادثه دور است!
*
بگذار بعد از این
تنها
پیشانی تو را بسرایم!
(قیصر امین­پور)»

 و من هنوز در بهت و حیرتم ازین بزرگ‌مرد تاریخ، این ماه بنی‌هاشم، میراث‌دار همه صاحبان عهد در شب یلدای تاریخ. و این حیرت هرگز تمامی نه‌خواهد داشت. و هنوز این جملات خمینی اشک به چشمانم می‌آورد:

«با دلی‌ آرام‌ و قلبی‌ مطمئن‌ و روحی‌ شاد و ضمیری‌ امیدوار به‌ فضل‌ خدا از خدمت‌ خواهران‌ و برادران‌ مرخص‌، و به‌ سوی‌ جای‌گاه‌ ابدی‌ سفر می‌كنم‌. و به‌ دعای‌ خیر شما احتیاج‌ مبرم‌ دارم‌. و از خدای‌ رحمان‌ و رحیم‌ می‌خواهم‌ كه‌ عذرم‌ را در كوتاهی‌ خدمت‌ و قصور و تقصیر بپذیرد. و از ملت‌ امیدوارم‌ كه‌ عذرم‌ را در كوتاهی‌ها و قصور و تقصیرها بپذیرند. و با قدرت‌ و تصمیم‌ اراده‌ به‌ پیش‌ روند و به‌دانند كه‌ با رفتن‌ یك‌ خدمت‌گزار در سدّ آهنین‌ ملت‌ خللی‌ حاصل‌ نخواهد شد كه‌ خدمت‌گزاران‌ بالا و والاتر در خدمتند، والله نگهدار این‌ ملت‌ و مظلومان‌ جهان‌ است‌.»

+ نوشته شده توسط حسین در چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 0:17 |
جالب است، این حس بد رفع تکلیفی که مرا فرا گرفته‌است -از همان عنوان کلیشه‌ای که انتخاب کرده‌ام، مشخص است که از روی رفع تکلیف دارم می‌نویسم، بدیش این‌است که کسی هم مرا مجبور نه‌کرده‌است!-، بله این حس بد، باعث شده است تا این پست قبل ازین که شروع به‌شود، تمام گردد!
بله! این پست تمام شده است، اما این حس مبهم تعلیق از کجاست؟... البته هنگامی که دست‌گاه فکری منظمی نه‌داشته باشی، هنگامی که نه‌دانی از کجا آمده‌ای، آمدنت بهر چه بود، به کجا می‌روی و نهایتا «وتن»ت را نیافته باشی، هیچ‌گاه از این حس تعلیق رهایی نه‌خواهی داشت. هیچ‌گاه ... ولش کن، به‌گذار از روی رفع تکلیف هم که شده دو عبارت به‌نویسم که از تمام جان بدان اعتقاد دارم -لااقل این‌گونه فکر می‌کنم- :
از زبان امام : «خرم‌شهر را خدا آزاد کرد»
خطاب به امام : «خدا هم در دل من پر نه‌خواهد کرد جای تو»
+ نوشته شده توسط حسین در سوم خرداد 1387 و ساعت 23:36 |
رسما گند زدیم! گند!
هر چه تو این دو سال جمع کرده بودیم رو به باد فنا دادیم!
کامپیوتر مبارک رو به اشتباه فرمت کردیم!
شد مث روز اولش!

+ نوشته شده توسط حسین در بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:7 |
۱ کیلو آهن سنگین‌تر است یا ۱ کیلو پنبه؟
اگر از من به‌پرسید می‌گویم نیم کیلو کتاب! خصوصا اگر از نمایش‌گاه کتاب با خودت حمل‌اش کنی تا بیاوری مشهد و به‌خوانی‌اش. البته از آن‌جایی که بنده کرم کتاب دارم، تمام رمان «بی‌وتن» امیرخانی را که ۴۸۰ صفحه دارد و نشر علمی منتشر کرده و ۶۵۰۰ تومان ناقابل هم قیمت دارد و ... چی‌شد؟ اول جمله کجا بود؟ الآن بایست چی بگم؟ اصلا ولش کن. رمان جذاب رضا امیرخانی را از نمایش‌گاه خریدیم و حدود ۶ ساعته خواندیم. اصلا هر چی کتاب در نمایش‌گاه خریده بودیم(که این‌ها بود : بی‌وتن، کاپوچینو در رام‌الله، جامعه شناسی اسراییل، نهاد ناآرام جهان، گزیده اشعار محمد علی بهمنی و سید حسین حسینی، شش دفتر از مجموعه نیمه‌پنهان روایت فتح که به زنده‌گی سرداران شهید به روایت هم‌سران‌شان می‌پردازد :چمران، همت، حمید باکری، زین‌الدین، بابایی(فکر کنم پنج تا هست!)) را همان‌ فرداش خواندیم و تمام شد!
بماند، داشتیم درباره بی‌وتن می‌گفتیم که یک دوره کمک‌آموزشی‌ زبان کوچه‌بازاری نیویورک ا‌ست برای کسانی که می‌خواهند به‌روند به دیار کفر. البته یه سفری هم به لاس‌وگاس دارند! باری، پرت‌وپلا می‌گوییم. داستان این است که ارمیای دوست داشتنی اولین رمان امیرخانی، عاشق می‌شوند و راهی دیار کفر می‌شوند تا به وصال «آرمیتا» به‌رسند و البته این‌ها بهانه‌ایست برای امیرخانی تا در شش فصل : «فصل اول: معنا، فصل دوم: فصل پنجم(!)، فصل سوم: مسکن، فصل چهارم: پیشه، فصل پنجم: زبان، فصل ششم: ژنتیک و فصل هفتم: مراثی.» به دنبال هویت ایرانی-اسلامی به‌گردند در پای‌تخت تمدن غرب: شیطان بزرگ. در قلب آن: نیویورک.

ما که نه ادعای نقد داریم و نه توانایی آن. به‌گذارید شعری از یوسف‌علی میرشکاک به‌گذاریم:
«من چه دارم که بگذارد این‌جا به‌مانم؟
بی‌وتن از تمام زمین بی‌نصیب است
جاده فرسود چشم انتظارم
شیعه هر جا که باشد غریب است»

و به‌بینیم که پدر چه می‌گوید:
«پدرم مى‏گفت، الحق پدرم ذوقى داشت
نگران بود از اين سير، ولى شوقى داشت
پدرم مى‏گفت، گمگشته دل در گِل نيست
آنچه مى‏جويند اصحاب، در اين منزل نيست
وتنى هست، ولى نيست در اين تنگ‏آباد
راست مى‏گفت فلان بن فلان، روحش شاد
راست مى‏گفت كه آن مصر و عراقى دگر است
قربت و غربت او، وصل و فراقى دگر است
راست مى‏گفت نَى]اى[ هست كه دستانى هست
خود نَى ار هست، شكى نيست نيستانى هست
ليكن اين‏جا مجو اى طفل، كه من پير شدم
بس كه دل بستم و دل كندم، دلگير شدم
مى‏شنيدم كه مكان است وتن، امّا نيست
يا چنين است و چنان است وتن، امّا نيست
يافتم، بلكه دلم يافت، كه اين‏ها باد است
وتن آن‏جاست كه از ملك و مكان آزاد است
آن‏كه حب‏الوتن از خلق به ايمان مى‏خواست،
محو اين كنگره را از بن دندان مى‏خواست
ور نه اين است كه محبوب علوى دارد
كافر و مشرك از اين دست غلوى دارد
هان كه در وادى وقت است وتن، تند مران
خيره در ربع و در اَطلال و دمن، تند مران
از سر جاده و فرسنگ مشو دون، برخيز
گردبادى شو و درپيچ و به گردون برخيز
كج‏روانند، تنت خاك، چو در پيوستى
راست خواهى؟ منشين كج، كه رسيدى، رستى»
+ نوشته شده توسط حسین در بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:27 |
از کتابهای درسی آن سالها
 فقط صفحه
‌ی اولشان یادم هست
و او که امیدش به ما دبستانی
ها بود.
                                     
حالا بزرگ شدهایم آقا...! حال امیدتان چطور است؟!...
+ نوشته شده توسط حسین در هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:8 |
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد/ ... دل برد و نهان شد
تا عاقبت آن شکل عرب‌وار برآمد/ ... سلطان جهان شد.
تمام شد. ظرفیت‌مان را می‌گوییم. بس که این شعر زیباست. البته ظرفیت اندک ما هم مزید بر علت است! اصلا چه کاریه؟ بگذارید اعتراف کنیم : ظرفیتی در کار نیست. ما چیزی نمی‌فهمیم اصلا. حس گرگی‌ست که افتاده به جانم، پس من چه‌گونه سوره یوسف به‌خوانمت؟ راستش را به‌خواهید اصلا نمی‌خواهیم در این موضوعات حرف به‌زنیم. فقط می‌خواستیم از یه جایی شروع کنیم که خوب، کردیم.
حرف ما اینه که چندی‌ست که «این دل، دل دل‌تنگ‌شدن‌ها، بی‌دغدغه تن داده به این سنگ‌شدن‌ها» چه سنگی؟ سنگی که آقای زی از آن تعبیر به بی‌حسی می‌فرمایند. علما درین خصوص ... ولش کن علما را، به‌گذارید سریع و مختصر قال قضیه را به‌کنیم و تکلیف جهان و مافیها را مشخص کنیم. ببین عموجان(با خودمم!) اگر فیلت یاد هندوستان کرده و دلت هوس دل‌تنگی، بایست دست از مدرنیسم ورداری. چه‌را؟ خوب، خودت قضاوت کن، ملت بعد شونصد سال تفلسف به این نتیجه رسیدند که «من چیزی نمی‌دانم، ولی همین قدر می‌دانم که هر کی هر چی بگه، چرته»، وقتی هیچ اصلی جز اصل احتمال یقینی نیست، وقتی دنیا، دنیای شک دکارتی و عدم قطعیت هایزنبرگیه. خوب تو کجای این دنیای لکنته رو می‌خوای اثبات یا نفی کنی؟ عموجان! حواست با منه؟ به‌بین مدرنیسم یعنی شما از گذشته ناامیدی، معتقدی همه چیزت تو آینده‌ست، اما آینده‌ای هم نداری، تصوری ازش نداری، راهی بهش نداری. در زمان حال هم که کلا پریشان‌احوالی. این یعنی مدرنیسم-لامصب-.  
خوب مگه می‌شه با این مدرنیسم به آرامش رسید؟
عموجان! خوابت برد؟ صفحه رو چه‌را می‌خواهی به‌بندی؟ الآن تمومش می‌کنم. (هنوز یه وجبم حرف نزدم!) به‌بین، اگر دردمندی و دنبال آرامشی فقط یه راه داری : « درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت،ورنه من، داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم» و اگر آرومی (از نوع بی‌حسی) و دنبال ناآرومی می‌گردی، بازم فقط یه راه داری : « هر که دل‌آرام دید، از دلش آرام رفت، چشم ندارد خلاص، هر که در این دام رفت». این تنها راه شماست در عرصه فردی.
یه نکته کوچولو هم به‌گم و تموم کنم. لطفا دل بدید.(بیدار شو عموجان!) نکته اینه که من اعتقاد دارم که ما افتاده‌ایم در ورطه مدرنیسم. کی و کجا و چه‌طورش مهم نیست. مضی ما مضی. مهم اینه که من افتادم و شما افتادی. من اعتقاد دارم که ما نمی‌تونیم ازین ورطه دربیاییم. تمام تلاش‌هامان هم محکوم به شکسته. این اوضاع ادامه داره تا یه روزی کسی، هم‌نام همان شکل عرب‌وار درآید. سلطان جهان شَد. پس راه شما در ساحت جمعی را هم مشخص کردیم : «انتظار موعود».
خوب، همان‌طور که گفتیم سریع و مختصر قال قضیه را کندیم و تکلیف جهان و مافیها را مشخص کردیم!(با تشکر فراوان از عموجان!)
والسلام. یا علی مدد.
+ نوشته شده توسط حسین در یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:38 |